روزی که مامانی رفت
سلام دختره نازه خیلی وقته برات چیزی ننوشتم روزای سخت و تلخی میگذرونم مامانی خوب و مهربون از پیشمون رفت خیلی ناگهانی اونم وقتی من فقط 4 ماه بود که مامان شده بودم روز قبلش یعنی درست 2 ماه پیش همچون روزی مهون ما بودن کلی خوش گذشت ولی هر کار کردم شب نموندن با بابا محمد بردیم رسوندیمشون خونه بابایی برامون آب طالبی درست کرد تو انقدر نگاه کردی که مامانی با قاشق یکم بهت داد و تو اولین چیز بود که خوردی بعد اومدیم خونه فرداش هم همه چیز خوب بود عصری با مامانی حرف زدم بدون این که بدونم قرار 1 ساعت بعد از پیشم بره .تلفن زنگ زد بابا بردشت بابایی بود گفت حال مامانی بد بابا گفت زود حاضر شو حال مامان وایییییییییییییییی مردم انقدر خودو ز...
نویسنده :
nasim
17:40








